قلب صبور
صبور باش و سر به زیر و سخت
«اني سلمن لمن سالمكم و حرب لمن حاربكم» يعني: بايد قيد خيلي چيزها
را زد.... "Always on top"
گفته میشد که در این چمنزار نغمه سازان باغ و جنانند چون تو از آشیان دور مانده پای در بند دام جهانند باری از درد و داغ جدایی باتو همدرد و هم داستانند دیگر از رنج غربت ننالی این چمنزار زیبا کتابی بود و در وی دوچشم من باز لیکن از زمره ی خاکیان بود آنچه دیدم در او نغمه پرداز هرگز آن نغمه ساز بهشتی نیست کو با من آید هم آواز دیدی اینجا همه ای دلفریبم ناگه از جنگل یاسن ها ناله ای آشنا شنودم زخم تار جان بود گویی چنگ زد در همه تاروپودم هم زبان بهشت طلاییست باز خواند به نوشین سرودم در پی آن صدا رفتم از دست بیا سوی ما ای فرشته از پس ابرها کن گذاری نوگل من گلی گرچه پنهان در بن شاخه و خارزاری گفتی این داستان کس نخواند جز یکی عاشق بیقراری و من همان عاشق بیقرارم من همان عاشق بیقرارم برام هیچ حسی شبیه تو نیست کنار تو درگیر آرامشم همین از تمام جهان کافیه همین که کنارت نفس میکشم برام هیچ حسی شبیه تو نیست تو پایان هر جستجوی منی تماشای تو عین آرامشه تو زیباترین آرزوی منی منو از این عذاب رها نمیکنی کنارمی به من نگاه نمیکنی تمام قلب تو به من نمیرسه همین که فکرمی برای من بسه از این عادت باتو بودن هنوز ببین لحظه لحظم کنارت خوشه همین عادت با تو بودن یه روز اگه بی تو باشم منو میکشه یه وقتایی انقدر حالم بده که میپرسم از هر کسی حالتو یه روزایی حس میکنم پشت من همه شهر میگرده دنبال تو منو از این عذاب رها نمیکنی کنارمی به من نگاه نمیکنی تمام قلب تو به من نمیرسه همین که فکرمی برای من بسه یادته؟ همیشه وقتی بارون میبارید چی میگفتم........ الانم مثل اونموقع داره بارون میباره نه وصلت دیده بودم کاشکی ای گل نه هجرانت که جانم در جوانی سوخت ای جانم به قربانت تحمل گفتی و من هم که کردم سال ها اما چقدر آخر تحمل بلکه یادت رفته پیمانت چو بلبل نغمه خوانم تا تو چون گل پاکدامانی حذر از خار دامنگیر کن دستم به دامانت تمنای وصالم نیست عشق من مگیر از من به دردت خو گرفتم نیستم در بند درمانت امید خسته ام تا چند گیرد با اجل کشتی بمیرم یا بمانم پادشاها چیست فرمانت شبی با دل به هجران تو ای سلطان ملک دل میان گریه می گفتم که کو ای ملک سلطانت چه شبهایی که چون سایه خزیدم پای قصر تو به امیدی که مهتاب رخت بینم در ایوانت به گردنبند لعلی داشتی چون چشم من خونین نباشد خون مظلومان؟ که می گیرد گریبانت دل تنگم حریف درد و اندوه فراوان نیست امان ای سنگدل از درد و اندوه فراوانت به شعرت شهریارا بیدلان تا عشق میورزند نسیم وصل را ماند نوید طبع دیوانت هیچکی نمیتونه بفهمه که صدام از چی گرفته نماز عشق را
خواندم به پشت درب این خانه ولی من سجده خود
را میان کوچه ها کردم چنان آثار سیلی بر
رخ زردم به جا مانده که حتی روی خود
مخفی ز چشم مرتضی کردم همه گفتند یا شب
گریه کن یا روز یا زهرا سر قبر عمویم رفتم
از دل عقده باز کردم چهره ها با اشک
زیبا می شود عشق با تصویر معنا
میشود عشق یعنی دل سپردن
در الست از می وصل الهی
مست مست عشق یعنی ذکر
ناموس خدا یا علی گفتن به
زیر دست و پا عشق یعنی جلوه صبر
خدا شرم ایوب نبی از
مرتضی عشق بر دلها شهامت
میدهد عشق بر غمها حلاوت
میدهد عشق بر دلداده
فرمان میدهد عاشق جان داده را
جان میدهد عشق باعث شد که دل
سامان گرفت پشت درب خانه زهرا
جان گرفت عشق یعنی انقلاب
فاطمه از کبودی چشم خواب
فاطمه عشق یعنی عشق ناب
فاطمه بیت الاحزان خراب
فاطمه عشق یعنی صحبت بی
واحمه حیدر در بند پیش
فاطمه آنکه خود مرد دلیر
جنگ بود دستگیر فرغه ای صد
رنگ بود عشق یهعنی صبر در
هنگام خشم عشق یعنی جای سیلی
روی چشم عشق یعنی قلب چون
آیینه ای جای میخ در به روی
سینه ای عشق یعنی انتظار منتظر سینه ای مجروح از مسمار
در عشق یعنی گریه های
حیدری دختری دنبال نعش
مادری ای گل یاس کبود
مرتضی ای تمام تارو پود
مرتضی اای همه بود و
نبود مرتضی ای تمامی وجود
مرتضی خانه را عاری ز
خوشحالی مکن یار من پشت مرا
خالی نکن ای تمام عشق ای
خونین جگر یا بمان یا که مرا
با خود ببر ای تمام عشق بانوی
علی درد افتاده به زانوی علی میروی ای بهر عصمت
را عروس جای من لبهای محسن
را ببوس ای همیشه همنشین
فاطمه ای امیرالمومنین
فاطمه ای که غمهارا عسل
کردی علی کوچه را زانو بقل
کردی علی ای که بر عرض و
سماء هستی امیر جان زهرایت سرت
بالا بگیر این دل غم دیده را
هم زنده کن جان من یک بار
دیگر خنده کن آنکه باید دل غمین
باشد منم دل غمین و شرمگین
باشد منم خواستم یاری کنم
اما نشد ریسمانم از
دستهایت باز نشد مقیره گر نبود در
آن کشاکش علی را من به خانه
برده بودم مدینه محشر کبری
به پا بود رسن بر گردن شیر
خدا بود دوصد گلچین و یک
گل من چه گویم گل حیدر به زیر
دست و پا بود پدر زخم زبان
بسیار خوردم کتک از خسم
بدکردار خوردم میان کو چه های
شهر سیلی هم از دشمن هم از
دیوار خوردم پدر زهرای تو حاجت
روا شد ببین مزد رسالت
چون ادا شد ببین پهلوو و دست
و سینه من بلا گردون جون
مرتضی شد
هیچکی نمی مونه تا با من تووی راهم همسفر شه
آخه میترسه که با من, با دلِ من در به در شده
هیچکی نمیدونه که چشمام چرا همیشه خیس خیسه
چرا هیچکی حتی یه نامه واسه من دیگه نمی نویسه
هیچکی نمیدونه که قلبم تا حالا چند دفه شکسته
هیچکی نمیدونه سر راه اون تا حالا چند دفه نشسته
آخه توو کلبه ی سوت و کور و تاریکِ قلبم خورشید که جا نمیشه
میدونم اگه تا لحظه ی مرگم بگردم دنبالش پیدا نمیشه
نه دیگه این واسه ما دل نمیشه نه دیگه این واسه ما دل نمیشه هر چی من بهش نصیحت می کنم که بابا آدم عاقل آخه عاشق نمی شه میگه یا اسم آدم دل نمی شه یا اگه شد دیگه عاقل نمی شه بهش میگم جون دلم این همه دل توی دنیا چرا یک کدوم مثل دل خراب و صاحب مرده ی من پا پی خیال باطل نمی شه چرا از این همه دل یک کدوم مثل تو دیوونه ی زنجیری نیست یک کدوم صبح تا غروب تو کوچه ول نمی شه میگه یک دل مگه از فولاده میگه یک دل مگه از فولاده که تو این دور و زمونه چشش و هم بذاره هیچ چیزی نبینه یا اگه چیزی دید خم به ابروش نیاره
ولی آهسته می گویم الهی بی اثر باشد.
کنم هر شب برای مهر او گریه که شاید بشنود دردم
ولی آهسته می گویم الهی بی خبر باشد
کنم هر شب تلاشی تا که نیندیشم به او و عشق سوزانش
ولی آهسته می گویم الهی بی ثمر باشد
کنم هر شب دعایی تا که شب بگذرد و سوزم بمیرد
ولی آهسته می گویم الهی بی سحر باشد
| Design By : RoozGozar.com |


